Friday، April 30، 2004
پشتگرمی به چه بودت که شکفتی گل یخ؟
وندر آن عرصه که سرما کمر سرو شکست،
نازکانه تن خود را ننهفتی گل یخ!
سرکشی های تبارت را، ای ریشه به خاک
تو چه زیبا به زمستان گفتی، گل یخ!
تا سر از سنگ برآوردی، دلتنگ به شاخ،
از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟ گل یخ!
آمدی، عطر وفا آوردی،
همه افسانه ی بی برگ و بری ها را رفتی، گل یخ!
چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟
که چو گل ها همه خفتند، تو بیدار نخفتی، گل یخ؟
راستی را، که چه جانبخش به سرمای سیاه
شعله گون، در نگه دوست شکفتی، گل یخ!
به یاد "گل آقا" و حرفهای حسابش.
فردا، شنبه، دوازدهم اردیبهشت ماه هزار و سیصد و هشتاد و سه
میدان آرژانتین- خیابان زاگرس.
Wednesday، April 28، 2004
سلام!
امروز میخوام یه جور دیگه وبلاگ بنویسم. طولانی. خاطره ای.
امروز کارم با همه کارای قبلیم تفاوت داشت. منظورم از کار، فعالیتیه که آدم به خاطرش حقوق میگیره. من تا حالا کارای مختلفی رو تجربه کردم. از نقاشی برای اتاق بیمارستان گرفته تا غرفه داری و بوفه داری و ویراستاری کتاب کمک درسی. اینا رو دوست داشتم، چون یا از روی علاقه انجامشون میدادم یا آسون بودن! فاز اول این کاری هم که الآن داریم انجام میدیم، همش کارای پای کامپیوتر بود: سرچ و اکسل و... . اما این فاز دومش اصلا یه چیز دیگه س. یه جور طرح امکان سنجیه. باید بری کتابخونه وزارتخونه ها و سازمانهای مختلف و تحقیق کنی حسابی! یه مقدار خسته کننده و انرژی بره اما یه جورایی جالب هم هست.
امروز از نظرهای دیگه هم روز خاصی بود. دو تا از دوستای دبیرستانمو دیدم. تو همون محله ها که مدرسه مون بود. یکی سوار اتوبوس بود که منو دیده بود و اون یکیم تو کتابخونه وزارت صنایع. یاد اون روزا افتادم: اون مقنعه های بلند دست و پاگیر، اون روپوشهای سرمه ای جلوبسته، که باعث شدن هنوز هم که هنوزه مانتوهای جلو بسته رو به همه نوع مانتو ترجیح بدم... یادش به خیر!
حدود ساعت 1:30 که کارم تموم شد و راه افتادم که بیام خونه، گرسنه و خسته بودم کلی. اونقدر که برخلاف همیشه تونستم به خودم غلبه کنم و به کلیسای سنت سرکیس سر نزنم. این کلیسا مکان مذهبی محبوب منه. میدونی؟ کلیسا و مسجد و کنیسه برای من فرقی نداره. مهم حسشه. و حس این کلیسا برام واقعا مثبته. نیمکتای چوبی تیره رنگ، شمعهای آب شده و آقای کشیش مقرراتیش...
بعدش تو یه فست فودی تو میدون ولیعصر ناهار خوردم، تنهایی! فکر میکنم در طول زندگیم این دومین بار بود که تنهایی تو یه رستوران غذا میخوردم. پشت پنجره نشستم و مردمو نگاه کردم. جالب بود!
میدونی؟ امروز حس عجیبی داشتم. حسی که کمتر تو خودم میبینم. این که این شهر، شهر منه! ازش کلی خاطره ریز و درشت دارم. دوسش دارم و توش راحتم.
واقعا هنوز داری میخونی؟ باورم نمیشه! فکر میکردم خواننده اول و آخرش خودمم:)
فعلا خداحافظ...
Monday، April 26، 2004
گاهی تذکره الاولیائو ورق میزنم و به این فکر میکنم که چقدر خوب بود اگه تو دوره زمونه ما هم "ولی" پیدا میشد. یه آدمی بود که میشد به حرف و قولش اطمینان داشت. میدونی؟ من تو خیلی چیزها به وجود یک "مرشد" اعتقاد دارم. مثل موسیقی ایرانی. فقط حفظ کردن چند تا نت و هفته ای 2 ساعت تمرین نیست. اگه آدم بخواد توش به جایی برسه، باید "آن"ِ شو داشته باشه.
خیلی سعی میکنم فراموشش کنم، ولی خب حیف؛ نمیشه!
شما چی؟ میشناسین؟
راستی من هنوزم معلم ایتالیایی پیدا نکرده م:(
سلام. اولندش از اینکه یک سال بالایی پیرمرد از یاد رفته رو دعوت کردین و بهش احساس جوونی دادین مررررررسی
!حیف که اینحا از این آیکون های بوس و قلب و تشکر و اینا نداره
...بعدشم این دخی نارنجیه هم نازه
و آخرشم این که این جی - میل مفتی ها که میگن تو وبلاگ میدن کجاس پس؟
کورش
Sunday، April 25، 2004
تو رو خدا ببينا! 4 تا مهندس كامپيوتر عضو اين وبلاگن، اون وقت اين وضع كامنت دوني ماست!!!
يادم باشه بعدا در مورد آناليز ABC براتون يه چيزي بگم. فعلا خيلي كار دارمو خيليم خسته م :(
I WANT TO BREAK FREE!
خدایا!اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید "شبه آدم های اندک نما"را متوجه شوم،چه دوست تر می دارم "بزرگواری گول خورده" باشم تا ، همچون اینان "کوچک واری گول زن"
دعای قشنگیه ها،البته اگه بذاری!
راستی به جی میل من یه سر بزن،برات میل زدم!
Saturday، April 24، 2004
من الان دلخورم ازت
می فهمی ؟ دلخورم!
به نظرم داری شورشو در می یاری.بهتر نیست اگه کاری داری صادقانه مطرح کنی و اگه فکر می کنی فایده نداره یه راه بهتر پیدا کنی؟!
حالم از بی صداقتی به هم می خوره، از پاره پاره کردن حریم خصوصی،از خوندن چیزهایی که اجازش را نداره کسی و..می فهمی یا نه؟!:(
- من ديشب اولين نوشته ام را تو وبلاگی غير از وبلاگ خودم اينجا نوشتم ولی پاکش کردم! ... نوشتن تو يک وبلاگ ديگه يه جوريه! ...
- هنوز هم می گم Gmail اونقدرهام چيز مهمی نيست! ...
- وبلاگ با صفاييه ... سفيده و پر از شعر و موسيقی ...
- يک سوال: اگه بخواهيد به يک آدمی که تا به حال با شعر و ادبيات ميونه ای نداشته فقط سه تا شعر معرفی کنيد چه چیزهايی را معرفی می کنيد؟
دیدم همه اومدن اینجا یه پستی زدن. گفتم منم بیام بگم که هستم!
Friday، April 23، 2004
0 comments 0 commentsMonday، April 19، 2004
تو چرا سنگ شدي؟!
Friday، April 16، 2004
خب من ميگم كه اين حرفا مزخرفه! شعر ميخونيم، چون هر كدوم از ما عضوي از نوع بشر هستيم و نوع بشر سرشار از شور و شوقه! پزشكي، حقوق، تجارت؛ اينها همشون براي بقاي زندگي لازمند. اما شعر، عشق و تجربه هاي اون، زيبايي... اينها چي؟
اينها چيزهايي اند كه ما به خاطرشون زندگي مي كنيم!
---انجمن شاعران مرده- كلاين بام
همينه ديگه! اين ميشه كه آدميزاد كار و كلاسو ول ميكنه، به جاش ميره ميشينه سر كلاس حافظ خواني! چرا؟ چون آدميزاد جوونه و الانم بهاره. توجيهه نه؟!
تو كلاس شيرين و فرهاد ميخونيم و برعكس همه كلاسا تو خداخدا ميكني كه حالاحالاها تموم نشه، بعدش كلاس جدي داري آخه! اما تموم ميشه و باز فكر ميكني: بالاخره "جدي" كدومه؟ و تو دلت ميخواد كدوم باشه؟!
Wednesday، April 14، 2004
نرون روز پانزدهم دسامبر سال 37 ميلادي در شهر آنتيوم به دنيا آمد. اسمش را گذاشتند لوسيوس دومينيوس آهنوباروبوس. به همين جهت به نام نرون كلاديوس گرمانيكوس معروف شد. چرا ندارد؛ هركس چنان اسمي رويش بگذارند به اين چنين اسمي معروف خواهد شد؛ مي گوييد نه، روي بچه خودتان امتحان كنيد.
---چنين كنند بزرگان- نجف دريابندري
Tuesday، April 13، 2004
رانندگي من روزهايي که ميرم کوه و پام درد مي کنه، از روزهايي که نميرم کوه و پام درد نمي کنه بدتره!
Monday، April 12، 2004
باري تعالي که هيچ.ما هم از تنهايي در آمديم.
تولدت مبارک 17 تاااااااااااااااااااااااا :-*
در بيست و پنجمين از نخستين ماه خلقت زمين به تزد باريتعالي گلايه برد که: " خدايا من تنهايم، يکي از خوبان خود را به نزد من فرست تا از اين تنهايي به در آيم." و در اجابت اين درخواست خداوند ايزد بانويش را به زمين فرستاد.
و اينگونه بود که من زاده شدم.
ميلادم فرخنده!!
صداها رو صاف كنين!
همه با هم ميخونيم:
تولد ايزدبانو جون مبارررررررررك!
بيا شمعا رو فوت كن
كه صد سال زنده باشي
دي ري ري ري
دي ري ري ري
دي ري ري ري ري ري ري ري ري ري..
آي ميس هيم اِ لات!
مرزش درست مثل این عینکاس ، که بزرگا میزنن.مرز بین عشق و نفرت و می گم.اونقدر باریکه که گاهی شک می کنم دوست دارم از کدوم طرفش نگام کنی!
Sunday، April 11، 2004
من نفس ميكشم، به به!
به ششهام ياد ميدم كه نه تنها كثيفيهاي هوا كه همه كثيفيها و بديها رو تصفيه كنن.
كه بتونم "زندگي" كنم. هوممممممممم!
مواظب باش تصفيه نشي...
ميدوني؟ خيلي لازمه كه آدم بتونه زندگي كنه. باور كن.
هر جور كه بلدي، اما حتما زندگي كن، باشه؟
باريكلا بچه جون!
پ. ن. دست شما درد نكنه
عالي بود! :)
Thursday، April 08، 2004
آندره آ بوچللي، صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد!
...
بعضي وقتها هست كه هيچي مزه نميده.
هيشكي قابل تحمل نيست.
نه نوشيدني، نه كشيدني سر حال نمياره.
اما يه صدا كافيه تا آدم دوباره درست شه.
يه صداي آسموني...
صدا واقعا عاليه!
صدا واقعا مزه ميده!
صدا واقعا ميچسبه!
Sunday، April 04، 2004
ازش پرسیدم: خوبی؟
گفت: اگه خوبُ بد تعريف کنی، آره. خوبم!
گفتم: خوبه منم خوبم!
Friday، April 02، 2004
اسكچرس گم شد!
خيلي دنبالش گشتم.
نميدونم كجا و چرا اما ديگه نيست.
به قول مشقاسم پنداري دود شده رفته هوا!
خب... از امروز من جاش مينويسم:)
ميدوني؟ اصن ميشم خودش! اون كه دستش به من نميرسه؛) خوشم مياد!
پس: سلام! خوبي؟
Thursday، April 01، 2004
سلام. خوبی؟