Saturday، April 29، 2006
شاید خنده دار به نظر بیاد اولش، ولی خب حقیقتیه.
این که به ما از اول یاد دادن که یه لنگه کفشیم، نه مثلا یه کلاه!
یعنی که باید با جفتمون باشیم تا معنی بدیم و فایده داشته باشیم. حتی برای این که بشه گفت خوبیم، باید جفت خوبی داشته باشیم. و این که تا تک باشیم، در واقع هیچی نیستیم.
فشار این فکر روی آدما اثرای خیلی بدی داره. کم نیستن کسایی که به خاطر این ذهنیت، تن به ادامه روابطی دادن که نه خودشون توش خوشحالن و نه طرفشون و صرفا برای تک نموندن حاضر به تحمل شدن.
کم نیستن کسایی که برای این و فقط برای این که مهلتشون برای تک موندن تموم شده به نظر خودشون، آدمی رو تو زندگیشون پذیرفتن که اصلا ربطی بهشون نداشته.
و خیلیا هستن که حتی با دونستن این که لنگه فعلی درب و داغون و قراضه س، نگهش داشتن تا تک نشن دوباره.
و خیلیا هم هستن که برای حفظ موقعیت کنار لنگه شون، با اون همه جا رفته ن؛ تا وسط لجنزار، تا ته باتلاق…
میدونی؟ لنگه داشتن خیلی خوبه.
چیزی که بده اینه که آدم فکر کنه که برای خوشحال و خوشبخت بودنش حتما باید لنگه داشته باشه.
تا تکی کلاه شاد و قشنگی باش.
و با لنگه ت، یه جفت پوتین خوشگل!
خوبه؟
Wednesday، April 26، 2006
بعدازظهری بس نمناک.
هوایی بس لطیف.
سالن قشقایی ای بس تاریک.
کنتی بس پیر و چانه خیس.
جوانی موقشنگ.
و بعد دوباره شبی بس نمناک.
آسمانی بس برق برقی.
و خوشحالی از پر کردن یک عصر کشدار دیگر!
چی میشد اگه بعدازظهر میچسبید به شب یه هو؟
من عصرها رو دوست ندارم.
Tuesday، April 25، 2006
0 commentsSunday، April 23، 2006
اگر دستانم خالی باشند
اگر آغوشم خالی باشد
اگر دفترهای خاطراتم از آن سطرهای سرکش لحظه های دلبستگی خالی باشند
اگر همه صندوقهای پیامم از پیغامهای یادآوری روز تولدم خالی باشند...
باشد.
اما نباشد که در دلم عقده ای باشد؛
برای هیچ کس. برای هیچ چیز.
این نباشد...
نباشد که چشمانم پی چیزی بدوند.
نباشد که دستی را خالی بخواهم تا دست من پر باشد.
نباشد که دلی را شکسته بخواهم تا دل من سرشار باشد.
نباشد که نگاهی را نومید بخواهم تا نگاه من در چشمی انعکاسی داشته باشد.
اگر نباشم، باشد؛ اما نباشد که بودنم خط خطی باشد.
آمین.
Thursday، April 20، 2006
هرچه از آرامش بگویم دروغ گفته ام.
هرچه از ثبات بگویم دروغ محض است.
هرچه با خودم فلسفه ببافم که زندگی حس خوشایندی است، باز هم دروغی است روی دروغهای دیگر.
گاهی زندگی به شدت ناگهان خالی میشود.
دوست داشتنیها بیرنگ میشوند.
دغدغه ها از هم میپاشند.
حتی اجبارهایی که تو را شده به اکراه به میانه میدان زندگی میکشیدند، کنار میروند.
و آن موقعی است که تو میمانی و خودت و ماراتنهای بیست و چهارساعته که حتی در آنها رقیبی هم نداری که لااقل جو رقابت بگیردت.
خودت هستی و خودت و روزهای قشنگ بهاری که حالا گلشان دیگر گذشته.
خودت و خود خودت.
و خدا نکند که فلسفه باف و ریزبین هم باشی!
روزگاری میشود دیدنی...
خاطراتت هر لحظه در فضا پرسه میزنند.
روزگار گذشته دروغ است، گذشته هرگز نگذشته. همین جاست. با من. جایی نرفته.
و آینده... نوری بر آن نمیتابد از روزنی.
شادم. این را میشود دید. شاید این لجبازی من است با دقایق. یک جور اثبات قدرت. یک جور برتری طلبی.
اما درونم کولاکی برپاست. نه غصه ای هست و نه حسرتی. اینها دیگر قدیمی و از مدافتاده اند.
تنها آشوب است. آشوب و سردرگمی. آشوب و سردرگمی و گنگی.
هدایت... اگر حقیقت دارد محتاجش هستم. به شدت و بیشتر از هر وقتی.
دلخوشی... پیدا میشود؟
Monday، April 17، 2006
3 commentsWednesday، April 12، 2006
توي تمام 10 فصل Friends هيچ قسمتي براي من به پاي اون قسمتي نميرسه كه راس و ريچل به هم ميرسن.
هزار بار هم كه ديده باشم اون صحنه كافه رو، بازم اشكمو درمياره. مخصوصن قيافه ي اين دو تا ;)
بالاخره هر كسي يه نقطه ضعفي داره ديگه :”>
انگار البته تنها هم نيستم تو اين قضيه. پارسال ماه رمضون، mbc2 هم كه هرشب Friends نشون ميداد، برنامه شو طوري تنظيم كرده بود كه شب عيد به اين قسمت ختم شه! بس كه اين عربا احساساتي و رمانتيكن!!
پ.ن.يكي از دوستاي خوبم، آرشيو DVDي خوبي داره. اگه خواستين بهش سر بزنين.
در ضمن، مجموعه ي كامل Friends رو هم داره. (43 تا DVD)
پ.ن. بهاره.
پ.ن. تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
پ.ن. به نظر شما چه طوري ميتونم گلدون كاكتوس تيغ تيغيمو كه جاش داره براش تنگ ميشه، عوض كنم؟ و اگه اين كارو بكنم، ممكنه جاشو نپسنده و ...؟
Friday، April 07، 2006
يك دقيقه سكوت به احترام كساني كه ميشد باشيم و نشديم.
مردگاني كه هرگز به حيات نيامدند.
مرداني كه وجود نيافتند.
زناني كه به باور زنده بودن نرسيدند.
و بعد برميگرديم به بودن هميشگي آنچه هستيم.
زندگان هر روزه.
پسركان شكننده توخالي.
دختركان بي صبر با دستاني تهي.
و بعد اگر باز دلمان بودن ديگري را خواست
يك دقيقه سكوت ميكنيم.
يك دقيقه ديگر...
يك دقيقه ديگر...
...
و زندگي را سكوت پر ميكند.
تهي ميميرد.


